بوسه مهتاب

بسترم صدف خالی یک تنهایی است وتوچون مروارید گردن آویز کسان دیگری...

سلاااااااااااااااااام به همه من اومدم مرسی که تنهام نزاشتین

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 19:36  توسط سوگند   | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ بازیگوش

 

و او یکریز و پی درپی دم گرم و خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

 

ودر خواب افتادگان خفته را اشفته تر سازد

 

بدین سان بشکند در من             

                                 سکوت مرگبارم را...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:41  توسط سوگند   | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:31  توسط سوگند   | 

"خنده بزرگترین اسلحه در برابر مشکلات زندگی است" سقراط حکیم

چگونه دیوانه شویم!!!

* از رفتگر محله عیدی بگیرید.
* سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.
* جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.
* با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !
* به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟!
* نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید: من مرض دارم ، بیاین منو ببرید!
* روز بازی پرسپولیس با استقلال، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند، ابومسلم را تشویق کنید !
* هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی.
* پیراهن را روی کت بپوشید.
* دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.
* ماست را با چنگال بخورید.
* زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.
* سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.
* برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.
* سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.
* جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.
* داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید "پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”
* دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.
* توی رستوران های باکلاس ته بشقابتون رو لیس بزنید .
* توی عروسی کراوات مهمونها رو با قیچی ببرید و در برید
* 100 تا قرص ویتامین c بخورید و بگید خود کشی کردم
* وقتی رئیستون حرف با مزه ای زد بزنید پس کله اش و بلند بلند بخندید
* تو خیابون داد بزنید : هی خره ! بعد هر کی برگشت بهش بگید مگه به خودت شک داری
* تو مترو محکم بزنید پس گردن بغلیتون و بعد که برگشت بلند بزنید زیر خنده
* کمربندتون رو به عنوان دم پشتتون وصل کنید و برید تو جامعه بچرخید
* از قصد تصادف کنید
* تو یه برج بیست طبقه تو آسانسور بمونید و هی برید طبقه 20 و برگردید پایین
* اگه پلیس مدارک ماشین رو خواست تحویلش بدید و بپرید برید سوار ماشینش بشید و در برید
* از پیف پاف به جای عطر استفاده کنید
* وقتی با کسی مشغول صحبت هستید آدامستان را در آورده و به دماقش بچسبانید
* روی زمین صاف مدام زمین بخورید
* از نرده پله های محل کارتان سر بخورید
* به جای جوراب دستکش پایتان کنید و صندل لا انگشتی بپوشید
* روی زیر شلواری راه راه کمربند ببندید
* به خودتان لاستیکی ببندید
* چای را توی نعلبکی ریخته و دراز بکشید و آنرا هورت بکشید
* توی گرمای تابستان پالتو بپوشید و از سرما بلرزید
* از پشت شیشه ماشین برای همه بیخود و بی جهت شکلک در بیاورید
* توی جلسات مهم آدامستان را باد کرده و بترکانید
* در جشن تولدهای کودکان فامیل دوره بیافتید و هر چه بادکنک می بینید بترکانید
* روی قرمه سبزی سس قرمز بریزید و پنیر رنده کنید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 22:54  توسط سوگند   | 

تمنا

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 0:34  توسط سوگند   | 

ارامش

... MY HEART WILL GO ON ...

 

Every night in my dreams

I see you, I feel you,

That is how I know you go on

Far across the distance

and spaces between us

you have come to show you go on

Near, far, wherever you are

I believe that the heart does go on

Once more you open the door

and you're here in my heart

and my heart will go on and on

Love can touch us one time

and last for a lifetime

and never let go till we're one

Love was when I loved you

one true time I hold to

in my life we'll always go on

Near, far, wherever you are

I believe that the heart does go on

Once more you open the door

and you're here in my heart

and my heart will go on and on

There is some love that will not go away

You're here, there's nothing I fear,

And I know that my heart will go on

We'll stay forever this way

You are safe in my heart

And my heart will go on and on

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:48  توسط سوگند   | 

خدایا

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری

رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از

عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش

در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن

افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی

شدی با من چنین کاری کنی؟ "

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را

ببازیم ..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است

دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می

خواند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:29  توسط سوگند   | 

ادمک

ادمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همین جاست بخند

ان دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

ادمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:17  توسط سوگند   | 

غزل سامویل دانیل

                     دلبند من زیباست اما جفای وی از جمالش کمتر نیست 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 21:44  توسط سوگند   | 

نوشته های دلم

دانه مرواریدی از حریر نقره گون پیراهن ماه چکید و اسمان قلبم را ارغوانی کرد .

پاییزم با تمام وجودبرسرجاده زندگی به انتظار امدنت آلبوم عکس عمرم را ورق می زنم . برگها رو به اتمام است حتی برگهای آلبومم همه انتظارت را میکشند.

رایحه ی پیراهنت را باد از جاده های دور با خود می آورد.بیا تا مرهمی باشی برای دلتنگی هایم بیا که چشمان من چون نوزادی تنها خواهان دیدار رنگ های روشن پیراهنت هستند.مهتاب نقره می افشاند بر گیسوان سیاه شب شبهایت مالامال تلالو نقره است ومن مغموم و سرگردان ام در این زیبایی ...

بیا تا این دور افتاده محروم دیدنت نیاشد.بیا و صبحگاه ژاله ها را برای من به ارمغان بیارور تو تنها بابا نوئل زندگی منی هدیه هایت را از هر هدیه ای بیشتر دوست دارم .دیروز قاصدکی از مهربانیت به من رسید می دانستم که تنهایم نمی گذاری اما زودتر بیا .

پاییزم برگها خسته اند و درخت خواب الوده و رنگ پریده انتظارت را میکشد. فقط این کلاغ هایند که هیچگاه از اجتماع شان کم نمیشود امااین روزها صدایشان بیشتر است گویا باهم سرود پیشوازت را می خوانند .میدانم که می ایی و همه را ازاین رنج کهنه می زدایی پس زودتر بازگرد که دلتنگی هایم را غروب ها با تو تقسیم کنم و تو با دست های نسیمی ات صورتم را نوازش کنی و با رایحه ی ارکیدا دوباره زندگی و پویایی را به یادم بیاوری ومن حیران مهربانی ات اشک شوق بریزم وتو پروانه ها را برای همراهی اشک هایم به پرواز در اوری .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 14:30  توسط سوگند   | 

دوستت دارم

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم که شاید او بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمیخواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او گل رابه زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:11  توسط سوگند   | 

سروده های من

 کاش باران بشکند این بغض های تیره را

 گم کند در این هیایو اشکهای سیره را 

 لحظه لحظه بغض هایم یک بیک خواهد شکست  

کاش باران بشکند امشب سکوت خیره را 

کاش امشب آسمان از درد قلبش کم کند 

کاش باران هم بفهمد درد آتش کم کند

کاشکی قصه ی رنج قلبها را بادهم از بر کند

کاش باران گریه کرده از سکوتش کم کند 

                           

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 0:12  توسط سوگند   | 

منتظرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:36  توسط سوگند   | 

نوِِِشته های دلم

    آه ُ آه و باز هم آه دیگر این واژه ی تکراری را دوست ندارم  اما نمی دانم  چرا

بهنگام و نابهنگام با من است  و رهایم نمی کند.آه  این واژه ی سنگین که از اعماق

 قلبم بیرون می زند . قلبی که سخت گرفته و سنگین است و دلش میخواهد خالی شود و این غبار و زنگار کهنه را از خود بزداید. 

دلم سخت تنگ است و هیچکس حتی یادش نیست که من نیز هستم  منی که

شاید دلی داشته باشم که انتظار ذره ای محبت این گونه بی تابش کرده باشد. انتظار

 ذره ای لطف نه شکستن !

چه راحت همه میشکنند دلهایمان را اما انتظار دارند با دلهایشان راه بیاییم چه ارام رد

می شوند  از دلی که شکستند آنگونه که گویا نمیبینند که از آن شیشه  خرده ای بر

زمین جا مانده است .اری درست است آنها هیچگاه این شیشه خرده ها را نخواهند

 دید که اگر میدند دیگر دلی شکسته نمی شد. اما من با تمام وجود حس میکنم که

 جز شیشه خرده هایی که برزمین جای مانده چیزی نیستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:29  توسط سوگند   | 

کوچه(فریدون مشیری)

   بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم 

  شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل روی تو درخشید

باغ صد خاطره خندید      

                          عطر صد خاطره پیچید

یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

شب و صحرا گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید :توبه من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای بر این آب نظر کن

آب آِِیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تاف راموش کنی چندی از این شهر سفر کن

باتو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنا یتو پرزد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که توصیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم اید:که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت شب ان شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم

    "بی تو امابه چه حالی من از آن کوچه گذشتم" 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 12:53  توسط سوگند   | 

ّّپرنده می داند

خیال دلکش پروازدر طراوت ابر

به خواب می ماند.

پرنده در قفس خویش

                         خواب می بیند.

پرنده در قفس خویش

به رنگ وروغن تصویرباغ می نگرد.

 

پرنده میداند

که باد بی نفس است

وباغ تصویری است.

پرنده در قفس خویش

                            خواب می بیند.

(هوشنگ ابتهاج.)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 14:7  توسط سوگند   | 

تنهایم(نوشته های دلم)

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netستاره شبهای تنهاییم بیا...کاش می آمدی وزنگارتنهایی را از دلم میزدودی که چون

شبحی سیاه بردلم سایه افکنده و جای تن بوش سبیدی برآن حریر غم بوشانده.

کاش می آمدی ومی دیدی چگونه مرداب گشته ام ِتار و بی هیایو.

کاش لااقل نشانه ی کوچکی از خود بر جای  می نهادی تا روزن امیدی بر خلوتگاه وجودم باشد.

بیاو شب های بی ماهم را ماه باش وماهتاب نگاهت را نثارم کن می دانی که تنها بید مجنون دردم را می داند اما‌تو بازهم میدانی که اوهم  نمی تواند همدم دلم باشد .بس بازگرد و بیش از این میازارم.

هنوزجای دست هایت بر تن بیچک باقی است هنوز وقتی نسیم به دیدارم می اید جویای حالت می شود ومن همچنان شرمسارو مالامال از اندوه سر به زیر دارم و اه میکشم .

هنوز شابرک به یادت عطر اطلسی ها را به کلبه ی تاریکم می آورد ومن ناگه از جای می برم که بازگشته ای اما دیری نمی باید که این رویای شیرین به یک خیال واهی مبدل می شود وشابرک را میبینم که گویا سکوتم را شکسته است .

رویای دیرینه ام هنوز وقتی کنار بنجره می نشینم تورا میبینم که کنارم هستی و ستاره ها را با من می شماری.

واینک من مانده ام و ستاره های اشک که هردم تنهای تنها می شمارمشان... آری این سیل اشک های من است که بی اختیار سرازیر میشود بی انکه بخواهم یا چیزی بگویم اما همه اینجا می دانندکه چشمهایم چرا گریان است و اشک هایم هنوز سیلی خروشان از دریای طوفان زده ی دلم دارد.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 0:43  توسط سوگند   | 

خب....خب.....خب میخوایم یکم با هم بخندیم

ممکنه اولش آقا بسرا یکم خوشحال بشن و غش غش بخندن ولی ...... زمین میچرخه دیگه نوبت دختراهم میرسه ولی شایدم به نظرتون خیلی بی مزه بیاد!!!!!!!!

نمونه ای از برخوردهای دخترا وبسرا توی خیابون ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

همه باهم تصور کنیمممممممم....نشد باید چشماتو ببندی بعدبخونی!!!!!!!

دختره ازیه جایی میاد یاداره یه جایی میره...

بسره (مثلا با موتور)میبینتش!! دوسه باری واسه اینکه دختره بفهمه میره میا!!

دختره بی توجه رد میشه. بسره نزدیک میشهمیگه :به به حال شما 

دختره سرشو میندازه بایین وبه راهش ادامه میده درحالی که لجش دراومده وتوی فکر اینه که یه جواب دهن برکن به این بسره بده....ولی...

بسره دوباره:سلام عرض شد.. دختره زیرلب میگه سلام ودردننه ات بسره نره خر!!         

بسره میگه :میشه حدس زد چی میگی ناراحت نشو....

دختره بی جواب رد میشه وبا خودش میگه اگه میتونستم که زبونت رومیکشیدم بیرون که سلام کردنت یادت بره مارمولک بدترکیب

بسره دوباره :افتخارنمیدین؟؟ دختره:یه نگاه عصبانی و برخشونت

بسره:مهربون باش چه خبره!! 

دختره خونش ماست میشه... بسره چن تا چیز دیگم میگه که اگه دختره با شخصیت باشه محل سگ بهش نمیده وبسره ضایع میشه وفقط بنزین موتورش تموم میشه و زبونش خسته  ولی اگه نباشه و خودش هم اهلش باشه که بایه لبخند ....یاااااعلی گفتیم و عشق اغازشددد....

خب میریم سر اون باشخصیته .دختره انقد بی اعتنا رفتار میکنه که اصلا بسره رو نمیبینه و بیچاره بسره که حالش گرفته عین آتشفشان در حال فوران از کله اش دود  میزنه بیرون ولی اگه دختره عشقولانه رفتار کنه خدابه داد هردوشون برسه   

چون سه حالت اتفاق می افته :اگه دختره زرنگ باشه و بسره هم زرنگ دعواشون میشه ومیشن دشمن خونی که اونوقت جنگ جهانی سوم..... ولی اگه دختره زرنگ باشه و بسره احمق که وخداوند عشق را افرید...

ولی ولی ولی اگه اگه اگه  دختره احمق باشه و بسره زرنگ که لابد میدونین چی میشه ...دیگه میشه نی نی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:2  توسط سوگند   | 

تنهایی

تنهایی ادم را حشره شناس میکند

حتی کمیاب ترین عنکبوت های دنیا هم

دراتاق من تار بسته اند.

(میلاد تهرانی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 14:52  توسط سوگند   | 

روزی مادوباره کبوترهای مان را پیداخواهیم کرد

ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

                                  بوسه است.

وهرانسان

برای هرانسان برادری است

روزی که دیگر درهای خانه هاشانرا نمی بندند

قفل

افسانه ای ست

وقلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هرسخن دوست داشتن است

تاتوبه خاطراخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هرحرف

                                 زندگی ست.

تامن به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه نبرم.

روزی که هرلب ترانه ای ست.

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که توبیایی برای همیشه بیایی؛

ومهربانی بازیبایی یکسان شود.

روزی که مادوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

ومن آن روز را انتظار می کشم

   حتی روزی

   که دیگر

نباشم.                                           

(احمدشاملو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 14:50  توسط سوگند   | 

این جاکه مایییم

این جاکه ماییم سرزمین سرد سکوت است

بال هامان سوخته است لب هاخاموش

نه اشکی نه لبخندی ونه حتی یادی از لبها و چشمها

زیراکه اینجا اقیانوسی است

که هربدستی ازسواحلش مصب رودهای بی زمان بودن است

واز ان بس آرامش خفتاروخلوت نیستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 0:24  توسط سوگند   |